تبليغاتX
قصه هیچ
--

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم میخواد  عاشق بشم!

اسفند ماه تا الان اتفاقای زیادی واسم افتاد – اتفاقای خیلی خوب – اتفاقای خیلی بد

تو یه جشنواره رادیویی منتخب نویسندگی شدم

 دو تا  کار radio local  خوب بهم معرفی شد

با یه نفر آشتی کردم

سریال نمایشی عید ساختم  واسه شبکه

دو تا کار تلویزیونی خوب بهم  پبشنهاد شد

با دوستام خیلی خوش گذروندم

بابامو خوشحال کردم

غرفه گرفتیم تو نمایشگاه کتاب

چند روز دیگه میریم واسه آیین پایانی جشنواره بین المللی رادیو

 

اینا همش خیلی خوب بود

اما یه چاله هنوز پر نشده ;

دلم میخواد عاشق بشم...!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزها مثلا دارند از اینجا تا آنجا به من "لب خند" می زنند

هی خودشان را می آیند و می اندازند توی لحظه هایم

اما روز ها نمی دانند که من لحظه هایم خوش است

من پایبند به هیچ روزی نیستم

من دل به لحظه ها بسته ام

در زندگی من روزهای خوش معنا ندارد- لحظه های خوش معنا دارند! *

 

* با اندکی تغییر از فیلم قصه پریا

 









بغضی بکار

روزهایم دارد خوش می شود...!



+ "نرسیده" مبارک!

+ رسید , خوش باشه.

+ "رسیده" زود می گنده!













اینجا پر است از ترافیک بغض های خاموش شده...

بگو ببارند ابرها

بگو ببارند...



+ بگذریم از نبودن ها :دی - به زودی وجود خواهم داشت!


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فروغ...

من با خودم قهرم...

شاید فردا بیام...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دی ۸۵ متولد شد

۱۶ سال از من کوچیکتر بود...اما قد من می فهمید..

الان ۵ سالش تموم شد...

قصه هیچ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هستم... فقط کمی محو...!

 










گریزانم از این زمستان

که عبور نمی کند از فصل شعرهایم...


 

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها دلم بدجور کافه بازی میخواهد...

 

 

 










حرف بزن

حرف بزن

من به صحبت چشمان تو عادت دارم...












حال من باز خراب است...

اینجا خانه ام شد باز...











برفی ببارد و

قهوه ای و سیگاری و

همین بس که دلکش بخواند

دیگر چه می خواهم...

من به لبخندی از تو خرسندم...











دچار "سندرم ِ تو وبلاگ ننوشتن" شدم!

شما ببخشید

(الان مثلا حس کردم مثل خونه قبلیم خیلی ها اینجا سر می زنن!)









حضورم سبز نیست

تنها

رنگ غباری می شوید

از خاکستر نبودن هایم...










·         برای تجربه های من
پایان خوش آرزو کن
من از این حصار بلند
با آرزوهای بلندتر پرواز می کنم
برای پایان من
تجربه های خوب آرزو کن

گاهی برای دست های من به آسمان

آرزوهای خوب آرزو کن


·       









از واقعیت تا ایده آل بسیار فاصله هست...


 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشم های تو غمگین اند

برای من

از چشم هایت شال گردن بباف

تا هر روز در آینه

چشم های هزار هزارت را بر گردنم بپیچم و

بغضی ابدی را باران باشم

بر ابرهایی که همیشه در چشم های من بارور بودند...

 

 

مهسا – مرداد 90

برای یغما گلرویی  - که چشم هایش همیشه برای من کلی اندوه مشابه دارند

 

 











این روزها تا صبح بیدارم

و یکی یکی می شمارم

آواز چلچله هایی را که تازه آغاز می شوند...


رمضان ِ نوَد.










برای گیس هایم شعری بخوان

پاییز به سرش زده است

پنجره را ببند

پاهای من زیر حرارت بکری قایم شده اند

بیا

برای گیس های من شعری بخوان

بگذار دنیا همین جا تمام شود...











امشب عروس روزهای زین پس می شوم

عروس روزهای بیست و دو سالگی

روزهای ناآمده

فرداهای ندیده

امشب غزل غزل آرزوهایم را می خوانم

و ستاره ستاره خواب هایم را می چینیم...

پشت فرداهایم

"سرانجام" خفته است

عشق ، زندگی ، مرگ...

امشب ، پشت شمع بیست و یک سالگی ام

نور آرزوهایم خفته است

و آب می شود روی شیرینی روزهای رفته ام...

نمی دانم هنوز شمعی اختراع شده که ذوب نشود...

نمی خواهم...نمی بینم...

آب شدن آرزوهای به بار ننشسته ام را

منتظر ننشین...

لب ها من فوت نمی کند...

 

مهسا – 19 تیر











امروز روز دو اتفاق مهم ؛

دو اتفاق دو تلخ ؛

دو اتفاق و کلی اشک...

رفتن بهترین استاد زندگیم از باشگاه رادیویی

و....تلخ تر از مرگ رضا صفدری رفتن ناصر حجازی...

ناصر حجازی...

به اندازه ی همه ی توپ هایی که گرفتی

به اندازه ی همه ی روزهایی که فراموشت نخواهیم کرد برایت از خدا آروزی آرامش ابدی دارم...

برایت تا همیشه ی خدا آرزوی بخشش و شادی و آرامش دارم...

روحت شاد و در اوج خانه ی دوست باد...



 









برای آنهایی که به دنیا نیامده اند و تو راهی اند باید بگویم زندگی چیزی نیست

جز یک کلیشه ی مسخره و تو هرچقد مثل سگ بدویی و جان بکنی

آخرش یا میمیری یا جاودان میمانی که تازه جاودان ماندن هم شرایط دارد و

باید از دارو دسته ی از ما بهترون باشی وگرنه نامت را باد با خود به ناکجا آبادی خواهد برد

که خانواده ات حتی مسیر گور تو را فراموش خواهند کرد.

برای آنهایی که هنوز سنشان به تصور درستی از زندگی و درک زندگی قد نمیدهد

باید بگویم در طول عمرت زیاد خواهی خندید و ای کاش این خنده ها کمی رنگی از

واقعیت داشت باشد. باید بگویم که این عشق که می گویند چیزی نیست

جز حس شهوت جسمانی و تو روزی دست خواهی کشید از کسی که شاید

تپش هایی از قلب تو برای او باشد و خود را به دست هایی میسپاری که

تقدیر می گویندش و تو این بار بی هیچ تپش مثلا" عاشقانه خودت را

دربند کسی خواهی کرد که هیچ نقطه ی اشتراکی با او نخواهی داشت

و فقط آن هم دیر به دیر ضربات جسمانی خفیفی به هم وارد می کنید

 و پیروزی هیچ معنایی در این مبارزه ی تن به تن نخواهد داشت که البته  

آن هم این روزها از مد افتاده. زمان شما را نمیدانم چه چیز مد خواهد شد.

برای آنها که هنوز دست هاشان را پدران و مادرانشان می گیرند باید بگویم روزی

دهان به همین پدرها و مادرها باز خواهید کرد و آنچه را که نیستند نثارشان خواهید کرد و

هیچ به رویتان نمی آورید وجدان نداشته تان را.

برای آنها که هنوز زندگی نکرده اند باید بگویم زندگی چیزی نیست جز یک

نبرد وحشیانه برای دیرتر مردن و بیشتر خوردن و در آینده خواهید دید انسان نماهایی را

 که از بهر همین نیازها آتش میبندند به هر قوم ضعیف تر. در روزگار شما خبری از

اینترنت و روزنامه و کتاب نیست و هرکه کمی سلول های کله اش کار کند و یا زبانش

از دانسته هایش باز شود محکوم به حکمیست که بازگشت نخواهد داشت.

من امروز آموختم که گناه من هیچ نبود جز اینکه در آن شب کسی به نام پدرم

و کسی به نام مادرم که شاید آن روز نمی شد نام آن ها را پدر و مادر گذاشت و

بعد به اجبار منسوب به این سمت ها شدند کمی ضربه های خفیف به هم وارد کردند و

آن کس که خدا می خوانندش طبق علوم وابسته به زیست شناسی مرا به خانه ای درآورد

که شکم مادرم بود و باز طبق همین علوم وابسته سلول های مغز و مخم را فعال تر کرد و

زبانم را گویا تر. و می بینید که هیچ قصیر من نبود این گناه به گردن آویخته که امروز

من روز شماری می کنم حکمی را که بی بازگشت است.

راستش را بخواهید غمگین نیستم. میدانم هر کجا بروم آسمانش به این حد آلوده نیست و

حرف زدن جرمی ندارد. و میدانم آنجا بدون ف×ل×ت×ر×ش×ک×ن هم می شود

نام کسانی را سرچ کنم که آرمانم بودند. میدانم آنجا هیچ کس به جسم و روحم

 تجاوز نخواهد کرد و اگر بدست کسی کشته شدم دیه ام نیم نخواهد بود.

میدانم آنجا اگر شوهرم به من خیانت کرد او نیز س×ن×گ×س×ا×ر خواهد شد.

میدانم آنجا جایم امن تر خواهد بود و بی شک پس از سال ها طعم د×م×و×ک×ر×ا×س×ی را

خواهم چشید و میتوان نوشته ها و شعرهایم را بدون ف×ل×ت×ر ارشاد چاپ کنم و

کلی به ناشر پول یامفت ندهم. میدانم آنجا نیازی نیست بین کلمه ها ضربدر و ستاره بگذارم

تا وبلاگم ف×ل×ت×ر نشود.

میدانم آنجا که باشم نیازی نیست از فرهنگ لغت استفاده کنم تا معنای "آرامش" را بفهمم،

آنجا خود ِ  آرامش است....

 

 

 

 

 

 

 

۱۰ برنامه اولم از شبکه تهران پخش شد. ظاهرا" با استقبال مواجه شده.

رادیومون هم داره پیش میره...

داریم یه برنامه واسه یونیسف میسازیم و از این به بعد برنامه سازیمون شروع میشه...


دارم "پرنده من" رو از فریبا وفی میخونم. خوندن کتاب بهم انرژی مضاعف میده

 

نمیدونم چرا دارم اینارو اینجا مینویسم...

پرم از حسای مبهم چند پهلو!

این روزا حتی دفترچه یادداشتم با من غریبی میکنه...!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ سلام به تو خانم "رفیعی" خوب

  تو که به من "بابا آب داد" یاد دادی

  تو که همیشه از تو و خط کش های نخورده ات می ترسیدم

+ سلام به تو خانم "خدایی" خوب

  تو که انشاهای مرا دست کم نگرفتی

  تو که تشویق کردی و باعث شدی امروز مثلا" نویسنده باشم

+ و روز تو مبارک معلم تاریخ سوم راهنمایی ام که تنها کسی بودی که مرا تنبیه کردی

  یادت هست؟ مرا یک پایی کنار در کلاس نگه داشتی؟

  یادت هست از تعجب شاخ درآوردی که من گریه نکردم و تا آخر کلاس ریز ریز می خندیدم؟؟


روز همه شمایی که 12 سال پر حرفی هایم و شعرهایم را تحمل کردید مبارک باشد


+ و روز شما مثلا" استادهای دانشگاهم که هر روز از حرف ها و شوخی های من

  کلی خندیدید و هرچه از شما آموختم درس زندگی بود و نه ترجمه ی زبان انگلیسی!

  باشد که این ترم آخری باز حرف ها و خنده هایم را با بیتا و سعید و آیدین تحمل کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رادیو ی ۷۱ ساله

 

رادیو نمایش ۱ روزه

 

 











چقدر اینجا و آدم ها غریبه شده اند برایم...

و غریبه تر زندگیم شده...چقدر تنفس هوای تازه سختم است...

"قدیما" هزار بار هم که کلیشه شود، باز می گویم "قدیما" چقدر خوب بود...

آدم ها

خیابان ها

اینجا

و حتی نوشته های من...

و

امروز شکستم...

مثل همه ی به بن بست رسیدن های دیگرم...


این کیست در آینه...

چقدر این "من" خسته شده...

...




 

 

 

 

 

 

 

برای رضا صفدری که دیگر نیست و تا همیشه هست

برای آرامش آن لبخند همیشگی

  

تو را می گویند رفته ای و خودت رفته ای

باور ندارم

میدانم که این رفتن ز تو نبوده

تو را بردند

تو هر کجا که باشی سلام ما بر توست

بر تو که تا ابد ماندگاری...

 

روحت در اوج خانه دوست باد

 

 













مست مستان

بیا برای هم لالایی نخوانیم

در این دیار خواب

بیا برای انگشت های چاک خورده هم

نمک نباشیم

بیا به راه کامیون های سفر

دسته جمعی

دعای خیر پیش بخوانیم

 

مست مستان

قرار نبود زانو خم کنیم

بر توطئه این پیران حریص

بیا بر ابرهای آرمان هامان

تخم باروری بپاشیم

بیا بر پرچم خواسته هامان

تا قلب نبایدها پیش رویم

 

مست مستان

دست های من و تو

جوانه ها را می رویاند تا التهابی که باید

و کوه ها را رام می کند تا مسیر میسر

 

مست مستان

این هوا هوای ما نیست

این هوای پلید را کنار بزن

و خونت را نشانه کن برای جوانه ها

به آن مسیری که تاریکی در پی ندارد

 

مست مستان

مرگ تو راه است

مسیریست که بعد تو

کمر به رسیدن خواهند بست...



+ روزها فاصله داشتم با این دنیا. امروز آغاز دوباره س.

   تمامی پست ها از خونه قبلیم به اینجا منتقل شده، به همین دلیل کامنت ها رو از دست دادم

+ اینجا خونه منه، دوستش دارم، زیاد.

+ (حذف شد)

کودکان دروغ

گیلاس میبافند به گیس هاشان

و بر چهار راه های انتظار مادرانی را می شمارند

که خدا می توانست

در رحم آن مادران پرورش دهدشان

خورشید که بخوابد

کودکان دروغ

میشمارند ثانیه ها را

تا اجاره شان داده شود

به پدر هایی که نه فلکه شان کردند و نه پدر بودند

فقط تا آنجا که عقلشان زائل شده

در ماتحت عیالهاشان

جفتک پرانی کرده اند

 

کودکان دروغ

غروب به غروب بر جدولهای کنار خیابانها قدم می گذارند و

بی توجه به نگاه ها و صداها

زمزمه می کنند سرودی را

که هیچگاه مادرهاشان برایشان لالایی نکرده...